تبليغاتX
GOD


GOD

بال هايم را گشوده ... و آماده پروازم..



 

این شیوه سگ است که به تلافی سنگی که به او زده‌اند، سگ دیگری را گاز می‌گیرد

 

پ.ن : و شاید شیوه خیلی از آدمای انسان نما

نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388 توسط M.M| |

 

به تو گفتم ای مهربون

تنهام نذار پیشم بمون

این رسم عاشقی نبود

تنها بری تا آسمون

 

کجا رفتی ای دیوونه ..........

 

حالا که از دست دادمت

می خونم از دوست داشتنت

توی زندگی هر چی که بود

می سپرمش به سرنوشت

 

 

پ.ن : دیگه خسته شدم .. باور کن

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388 توسط M.M| |

 

هم آنجا که ایستاده ای ،

ژرفا را بکاو !

آن پایین چشمه ای است !

بگذار ، مردان تاریک ، فریاد برآورند :

(( همواره ، در آن پایین ، دوزخ است ! ))

 

نیچه

 

نوشته شده در جمعه 1 آبان1388 توسط M.M| |

 

بر مزار شعرهای سوخته ام فاتحه میفرستم

دانم گلی خواهد رویید

 

نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388 توسط M.M| |

 

بی پروا و شاید زیبا
لحظاتی در آغوش غریبه ای آشنا
غمگین و شاد
ترس ، اضطراب و شاید نیاز
و شاید دوست داشتن
و شاید ... 

 ...................

  M.M

آخرش بستگی به استدلال هر کس از شعری   که می خونه داره ..

و شاید نقطه آغاز ..

و شاید خاصیتی واقعی ...

و شاید ارضای نفس ...

و شاید  حقایق نهفته ابدی ...

و شاید شورش و طغیان ...

و شاید عشق ...

و شاید همه اینها....

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388 توسط M.M| |

 

از بی نظیرترین های شریعتی...خیلی خیلی دوستش دارم

......................

 اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن!

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است .

.....................

 

نوشته شده در جمعه 17 مهر1388 توسط M.M| |

 

سلام، بیا و یک فنجان چای داغ مهمان من باش، تا برایت سخن از مهربانی ها بگویم، می دانم که خسته ای از این گشتن، دویدن و نیافتن، خستگی ات راخریدارم . به یک کلام عارفانه، می فروشی؟

****

نقل شده از دختر گمشده پاییز

نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388 توسط M.M| |

نه می خواهم شریعت خداوندی باشد نه نیاز یا هنجار آدمیان ، مباد دستهایی که مرا راهنمای آسمانها و

 بهشتها باشد.

فريدريش ويلهلم نيچه

نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388 توسط M.M| |

من از سواحل خطوط ظلمت فریاد می كشم
خا كسترم را در قطره ای كن
با دریایی از اندوه
مر ا لبریز كن
تا صبحی دیگر
طلوعی دیگر ...................
نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388 توسط M.M| |

 

سه شنبه ۳۱  شهریور ماه ۸۸  ساعت ۳:۱۵ بعد از ظهر پدربزرگ مهربونم ،بزرگ خاندانمون به ملکوت اعلی پیوست.

از اونجایی که با ما زندگی می کردن و دلبستگی شدیدی بهش داشتم فوت ناگهانیش ضربه بزرگی به روحم زد...

از همه دوستان می خوام واسه شادی روح عزیزش دعا کنن...

***

در اینجا بود که نخستین بار فهمیدم که ارادهٔ زندگی برتر و نیرومند تر در مفهوم ناچیز نبرد برای زندگی نیست، بلکه در اراده جنگ اراده قدرت و اراده مافوق قدرت است!

نيچه

 

 

نوشته شده در شنبه 4 مهر1388 توسط M.M| |

 

رفتم به کنار رود ،

                    - سر تا پا مست -

رودم ، به هزار قصه ، می برد ز دست

چون قصه درد خویش با او گفتم

لرزید و رمید و نالید و شکست !

 

فریدون

نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388 توسط M.M| |

و بی نظیر ترین .... لازم به فکر...

*********

و چون روزی دیگر از خواب دیوانگی ام برخاستم ، در کنار خویش ، هفت نقاب دزدیده شده ام را یافتم - هفت نقابی که در هفت دوره زندگی ام ، بگونه ای بر چهره می زدم - و غمزده در کنارشان به اندیشه نشستم.

چون غروب نزدیک شد ،نقاب هایم را در دست گرفتم و در خیابان های شلوغ به راه افتادم .

مردان و زنان به من نمی خندیدند و هیچ کودکی از وحشت من ، به گوشه تاریکی نمی خزید ومن سخت شگفت زده بودم ؛ زیرا تا چندی پیش چنین بود و من متعجب.

هنگامی که به بازار رسیدم ، چراغی افروختم و با هفت نقاب در دستم در گذر عابرین نشستم .آنگاه ، هریک از نقاب هایم را آنگونه که در اندیشه ام بود ، به کار گرفتم :

بر نقاب کاغذی ام ، که برای عزیزانم بر چهره می زدم ، عاشقانه ای نوشتم و آنرا به دختر و پسر جوانی دادم که در چشمان هم ، خورشید را بی غبار می دیدند.

نقاب بافته شده ام را که تارش از نقره ، و پودش از طلا بود و برای دوستانم بر چهره می زدم ، دستاری کردم و بر سر پیرمردی نهادم تا از سرما و آفتاب در امان باشد .

بر نقاب چوبینم که از آبنوس بود و برای بستگان و آشنایانم برچهره می زدم ، نقشی از اسب بخت کندم و به زن جوانی دادم تا بخت گم شده اش را بیابد.

از نقاب چرمی ام ، که از پوست آهویی تیز پا ساخته بودم و برای مردم کوچه و بازار بر چهره می زدم دستکشی دوختم و به خارکن پیری دادم تا به وقت غروب ، دیگر با دستانی خونین به کلبه کوچکش باز نیاید.

از نقاب گلی ام ، که برای خانزاده روستایم بر چهره می زدم ، خشتی بزرگ ساختم و در گذر معماری گذاردم ، تا آنرا خشتی کند از خشت های معبد بزرگ شهر.

از نقاب سنگی ام ، که برای خان شهرم به چهره می زدم ، مجسمه هایی کوچک تراشیدم و به کودکان تنها و بی همبازی دادم تا شاید لبخند کودکی را بر لبانشان بنشانم .

و از نقاب پولادینم ، که برای سلطان سرزمینم به چهره می زدم ، چکشی ساختم و برای آهنگری فرستادم که بر گداخته پتک می زد و شمشیر می ساخت ، تا به ضربه چکش ، سنگ ترازوی انصاف بسازد.

چراغ خانه ها و گذرگاه ها ، راه را برایم روشن می کرد. پس شادمانه از جا برخاستم ، چراغ کوچکم را خاموش کردم و از سر شوق فریاد زدم :

- آزاد شدم ! آزادتر از همه ! مرا دریابید .

و بی هیچ وحشتی فریاد زدم :

- دیگر دیوانه نیستم ....من دیوانه نیستم.

کودکان از ترس من به اطراف دویدند ؛ مردان و زنان به گوشه دیوار های ریخته پناه بردندو مرا باتعجب نگریستند ، و پیرمردان و پیرزنان ، خود را به آستانه خانه هایشان رساندند. گویا از اینکه دیوانه نبودم می هراسیدند.چراغ خانه ها و گذرگاه ها را خاموش کردند و من با چراغ خاموشم ، تنها ماندیم.

آن طرف تر ، نگهبانی دیم که با چکش پولادین ، غل و زنجیربه دست و پای جوانی می کوبد ؛ جوانی دیدم که عروسک سنگی را به دخترکی داده و گوشواره اش را باز می کند ؛ خشت بزرگ را دیدم که زیر پای دزدیست تا از دیوار خانه ای بالا رود ؛ دستکش چرمی را دیدم که پاره و خونین بر درختی آویخته ؛ اسب بخت چوبی دیدم که بر پیشخوان مغازه ای چوب حراج می خورد ؛ و نو عروسی دیدم بین دستار سیم و زر ، پیچیده و به گورستان برده می شود. پس فریاد زدم :

- چرا از حق خود غافلید ! مگر از آنچه بر شما بخشیدم مزد طلب کردم ! چرا باخود چنین می کنید و مرا از آنچه کردم پشیمان ؟

ناگهان جوانی مقابلم ایستاد با کاغذی شعله ور در دستش . کاغذ را به صورتم نزدیک کرد .... عاشقانه ای بود که می سوخت .. به چهره بی نقابم دقیق تر شد و گفت :

- به راستی که دیوانه است...

جبران

نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388 توسط M.M| |

 

برگ علفی به برگ پاییزی گفت :

- هنگام سقوط چه همهمه ای می کنی !تو همه خواب زمستانی ام را می آشوبی.

برگ پاییزی خشمگین گفت :

- ای فرومایه و حقیر! ای بی آواز و تند خو ! تو در بلندای آسمان زندگی نکرده ای و نمی توانی با صدایی خوش نغمه سرایی کنی .

آنگاه برگ پاییزی بر زمین افتاد و به خواب رفت . هنگامی که بهار آمد ، از خواب برخاست. او « برگ علف » شده بود.

و هنگام پاییز ، که خوابی زمستانی او را در خود گرفته بود ، بالای سرش در فضا ، برگ ها سقوط می کردند. او با خود گفت : آه ، این برگ های پاییزی ، چه همهمه و جنجالی می کنند ! آنها همه خواب زمستانی ام را می آشوبند...

جبران

نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388 توسط M.M| |

 

سلطان بزرگ ، وزیر دانایش را فراخواند تا درباره مشکلی که برایش پیش آمده با او مشورت کند.

پس با کمی تامل ، از وزیر پرسید :

- از اجدادم ، سینه به سینه چنین نقل شده که پس از هر چند سال ، از دارایی مان به مردم خاص و عام ببخشیم. وامروز زاهدی و عالمی برای کمک نزد من آمده اند. به کدام ببخشم که درست تر باشد؟

وزیر اندکی فکر کرد ، سپس بی مقدمه گفت :

- قبله عالم ! به عالم ببخش تا بیشتر بخواند و به زاهد نبخش تا زاهد بماند.

جبران

نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388 توسط M.M| |

 

در روزگاراني ، در شهر باستاني « افكار » ،‌دو مرد عالم و دانشمند زندگي مي كردند كه هر يك ، دانش ديگري را تحقير مي كرد و منفور مي شمرد.

يكي از آن دو دانشمند ، يكديگر را در بازار ديدند. در ميان پيروان خود در مورد وجود و عدم وجود خدا به گفتگو و جدال پرداختند.

پس از ساعت ها مجادله ،‌از هم جدا شدند.

همان شب ،‌ مردي كه منكر خدا بود به معبد رفت ، زانو زد و به تضرع و زاري از خدا خواست تا عصيان گذشته او را ببخشد.

و همان ساعت ،‌مرد ديگر ،‌ كه به خدا ايمان داشت ،‌كتاب هاي مقدس خويش را به آتش كشيد ، زيرا كافر شده بود.

جبران

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388 توسط M.M| |


Design By : Night Skin